|
شعر
|
(1)
تمام زنگ های خطرهم که به صدا در بیایند
نمی فهمی
سرت
جای گرم شدن با شعرهایت
دارد داغ می کند!
نمی دانی؟
مدتی هست که متلاشی شده ای
و این تکه های توست
که نقاشی می شوند
در تمامی شعر...
نامفهوم
گنگ !
مثل بی سوادی شده ای
که انگشتی برای امضا ندارد!
.
.
.
داری غرق می شوی
درانبوه واژه های فلج
وآنهمه کاغذ خط خطی مذاب...
داری غرق می شوی
کم کم
حواست هست ؟!
(2) {برای دختری که آنهمه نبود...}
شاید همان زمان
که چشمانم به تو افتاده بود،
میدانستم
روزی ازچشمانم می افتی!
حالا
باید به کناری بیایم
دارم
با نبودت کنار می آیم ...
(3)
قدم بزن
تند...تند...
و زمین را بکوبان
له کن
زیر پاهایت!
نفس
عمیق تر نفس بکش
بگذار این آتش
بیرون بیاید از تو
تا فراری بدهد
تو را
از همه
همه را
ازاین شعر
...
پ.ن: هبچ وقت نفهمیدم چه طور این جوری می خنده،ولی فکر می کنم دلیلش گریه کردنای زیادیشه! فقط کسانی که زیاد گریه می کنن،می تونن قدر قشنگیای زندیگی رو بدونن و خوب بخندنن! گریه کردن اسونه و خندیدن سخت! (فالاچی)