"   تو   "




تنها تو مانده ای

از روزهایی که دیگرتمام شدند

با وجود آنهمه نگاه

که پخش می شد در خیابان،

اشکی که میرقصید

با ضربهای بدنمان،

و آسمان کبود  ازمشت های من و تو


تو مانده ای و می شود تصورت کرد:

" انفرادی نشسته ای

کنار آفتابی که راه راه می آید

و محو می شود در فکر روشن تو "


می شود روزنامه ی تازه ای خرید

خبر از تو نگرفت

و نفهمید که هنوزهم می سوزد

جای سیگارهایی که خاموش می شوند

با تن تو

(وقتی سوالها را مدام جواب می کنی)


می شود لابه لای کار روزانه

بخاطر نیاورد که درنبودت

میدان ها را یک به یک خالی شدیم

و دست برداشتیم

از دست های منتظر تو


تنها تو مانده ای

و انگار که نمی دانی…

.....

.....

.....



نقشه ؟؟؟





هر سمتی از جاده را بروی

پر از نشانه های زنی ست


از پرچم موهایش
،

قبل هر پیچ


فریادهای مهر ومومش
،

پشت هر گلوگاه

دست های بی رمقش
،

پنهان درعمیق راه

دستانی که  لو می روند

با آنهمه لرزش

از سرما

ترس

عشق!

دست تو اما  رو نمی شود

نمی شود حساب کرد

چقدر از خستگی راه  را

در اولین پرتگاه خلاص می کنی

که وقت برگشت

اثری روی دوشهایت نمی ماند

هربار می شود بچرخی

بپیچی

و آخر از هر طرف

با همیشه مو نزنی!

بی نگرانی از گم شدن،

جا ماندن،

می دانی زنی

گوشه ی دنجی

یک دفتر آرزو دود می کند هوا

برایت طرح انتظار می کشد

کافیست

هرکجا هستی

کمی سر به هوا شوی...




پ.ن:

1. هیچ کس در جهان مثل شاعر یا شاعر مسلک واقع بین نیست. نه سنگ تراشان ساعی و نه مدیران کوشا. هیچ کدام به خطرناکی شاعران نیستند.  "گابریل گارسیا مارکز"


2. برای مدت کوتاهی نیستم...

گاهی در سیاهی سپید می شوم...




دستمان که زیر خاک برود

کسی از ما سبز نمی شود  *

فروغی نیست

تا چشم می رود   شب است

تاریکی

به قدر روشنایی آن روزها...

هوای برفک زده

سایه ی پخش بر زمین

و قاصدکی

که نبودش با باد رابطه دارد

همه را مرور کن

و کمی از خوشحالی پر بکش

به مقصد بغضی

مه ای از آهی

مشتی وسط شعری

ببین

که داریم خاک بی بوته می بوسیم!

مست

به خیال دریا

در اتاقهامان به موج شکن ها می زنیم

غ

ر

ق

در انکار گلهای دور وبرمان:

خاردارها

گوشتخوارها

آنها که علت سردردند

یا تنگی نفس

نیش می زنند

و زخم می گذارند تا همیشه

حالا تو بیا

کشیده/ فریاد/ لبخند

بزن:

همه یکصدا مرور کنیم

اینجا کسی کمتر از گل به ما نمی گوید



-----------------------------------------------------------------

*اشاره به شعری از فروغ.




پ.ن مهم:

در پاسداشت  پدر شعر نوين ايران

به كمپين حاميان " روز شعر نوين ايران " بپيونديد .


 

نقطه چین


(1)


حرفهایم

تا شعر می شوند

در سطرهای کاغذ دست می برند،

عقربه ها ی ساعت اما

میان انگشتانم گیر می افتند

وقتی سایه ای مرموز

به دست خطهایم ناخنک میزند

دست به دست می گردد میان ورقها

محو می شود لابه لای حروف خط خورده...

.

.

اعتراف می کنم

لحظه ها

ساعت ها

شب ها

تردستی های شاعرانه ی من اند

که دست روی دست گذاشته اند

تا پایان این شعر

بدون دست زدن ها تمام شود...



(2)


خسته ام

بس که این دیوارها را ورق زدم و

خبر نشد

از تو...




پ.ن:

بیست سالگی را هم سرکشیدم اما
نه آنچنان شوقی هست
ونه چیزدیگری
باز همان لبخندها و حرفها و تبریکها...
دارم عادت میکنم
دارم به اینکه هرسال
همین شب
آدم بزرگتر شوم

عادت میکنم...


پ.پ.ن:

شعر اعتماد من در اتاقک


اعتماد




اعتماد نکن

به کسی که یکی درمیان می خندد...

حرفهای زیادی هست

و طوفان عجیبی به راه می افتد

وقتی حواست نیست
 

باور کن

که دستهای تمیزش

رنج تمام شب را می کشند

و پر می شوند از رنگهای پریده ودرهم

.

.

حتی
خنده هایی که می شنوی،

بازی ماهرانه ی صدای اوست

و باد......زندانی بی گناهیست

میان موهایش


به صدایش
،

سیاهی چشمهایش

_که تکه های یک شب تاریک

ازآنها می زند بیرون_

اعتماد نکن.

.

.

.

.

به خودت بیا

و کنار آخرین هجای این حرفها

همه اش را فراموش کن!


به این سطرهای مبهم و یکریزهم

آنقدرها اعتمادی نیست...




شعر


(1)

تمام زنگ های خطرهم که به صدا در بیایند

نمی فهمی

سرت

جای گرم شدن با شعرهایت

دارد داغ می کند!

نمی دانی؟

مدتی هست که متلاشی شده ای

و این تکه های توست

که نقاشی می شوند

در تمامی شعر...

نامفهوم

گنگ !

مثل بی سوادی شده ای

که انگشتی برای امضا ندارد!

.

.

.

داری غرق می شوی

درانبوه واژه های فلج

وآنهمه کاغذ خط خطی مذاب...

داری غرق می شوی

کم کم

حواست هست ؟!

 

 

(2)  {برای دختری که آنهمه نبود...}

شاید همان زمان

که چشمانم به تو افتاده بود،

میدانستم

روزی ازچشمانم می افتی!

حالا

باید به کناری بیایم

دارم

با نبودت کنار می آیم ...



(3)

قدم بزن

تند...تند...

و زمین را بکوبان

له کن

زیر پاهایت!

نفس

عمیق تر نفس بکش

بگذار این آتش

بیرون بیاید از تو

تا فراری بدهد

تو را

از همه

همه را

ازاین شعر

 ...

 


پ.ن: هبچ وقت نفهمیدم چه طور این جوری می خنده،ولی فکر می کنم دلیلش گریه کردنای زیادیشه! فقط کسانی که زیاد گریه می کنن،می تونن قدر قشنگیای زندیگی رو بدونن و خوب بخندنن! گریه کردن اسونه و خندیدن سخت! (فالاچی)

باور


هنوزمی درخشم

           مثل ستاره ای بی نام و نشان!


پس نگران نباش

نشانه هایت یک سوی جاده را می روند

منم که بارها می چرخم

      می گردم

            دوباره ساخته می شوم!

 

گم

درهیاهوی رویاهای پی در پی

با آرزویشان مدام فوت می کنم

                                    به قاصدک های آزاد...

 

نگو

مدام نگو که دست کمم می گیری

بگو چگونه دلت را به دریا  بزنم؟

تا باورم کنی؟

عیدی ؟؟


دوباره پیدا شدی

درتاریک ترین گوشه ی شبم

ماه خاکستری نصفه نیمه!

هوایم که ابریست

بدون ستاره های دوروبرت

چقدر نزدیک تر به نظر میرسی...

_________________________________


 با آرزوی بهترین آرزوها برای همه در سال نو...  

کوتاه _ شاید _ باید _!

(1)

کلماتی که به اسارت شعرهایم در می آیند

له شده زیر آخرین بار معنائیشان

مخاطبانم را به بازی می گیرند

آری...مدتهاست

که دندان عقل شعرها یم را کشیده ام...


**********

(2)

و به دنبال رهایی از بند

به خدا می نگریم

و به دست های اش

که به کاری بند است...

 

مخوف؟


وقتی در با صدای مبهمی کوبانده می شود

و دیوار کوب های کم وزنی

(که لبخند هایم را قاب کشیده بودند)

به زمین می ریزند

مشت های محکمم

هربار

تداعی انعکاس دردند

در ذره ذره ی دیوار

پشت سر

دور...

دور تر ها...

ترس

تنها ترس است

دست و پا می زند مدام

...

هوای یخ زده را قورت می دهم

و بغض می فهمد باید فروتر برود

وقتی شب

به اندازه ی روشنایی روز تاریک می شود

مردهای شنل پوش خوفناکی

آن سمت پنجره اند

رژه می روند مدام

و شیشه های پنجره

پر می شوند از مه ای

که معلوم نیست

از آه من است

یا این اتاق ساکت محزون


انگشتانم

نقش غمگینی را بر شیشه می کشند

...

ترس

همچنان

پا به پای فاصله ها

بیهوده در انتظار من است

مادر من،مادر من...

...و تو می فهمی که چه می گویم

تنها تو

تو

از پشت آن آخرین ستاره ی امید

با دست هایی که عطر احساس دارند

دست تکان می دهی

تنها تو می دانی

چطور اینهمه پنجره را

می شود نشانه گرفت

و همه را به هدف زد...

...

من احساس ناب وجودت را

حس می کنم

پس نیازم به تو را

در این کلمات بیاب


"همیشه بمان"...

کودکی من...


..............................................

تپش...

به تپش های قلبم گوش بده

بگو

حالا معنایشان چیست؟

حالا که دوری...

حالا که فاصله ها

میانمان رخنه کرده اند

و به نظر از ستاره دورتر می آیی...


*

نزدیک تر بیا

شاید به لبانت

و به لبخندی که در آن پنهان است

بگویم

دلم به یاد آنهاست که میتپد هنوز...



پ.ن 1: (یه دیواره یه دیواره......)

پ.ن 2: اینجا.......یه مهساست که رو هوا شعر میگه...!

پ.ن 3: نخند! با توام!

اندوه پرست...من...یا فروغ؟

شعر کوتاه من:




دلتنگی را بهانه می کنم

به دیدنت می آیم        

تو اما

آنقدر محو می شوی

که خودت را گم می کنی ...


پ.ن:


فروغ:


کاش چون پاییز بودم...کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییزخاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزویم یکایک زرد می شد

آسمان سینه ام پردر د می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

 
وه...چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند...شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی

 
نغمه ی من...

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دل های خسته

پیش رویم:

چهره ی تلخ زمستان جوانی.

پشت سر:

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام:

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

کاش چون پاییز بودم...کاش چون پاییز بودم



 

*این روزها هرگاه غمگینم،این شعرناخودآگاه در ذهنم حک می شود…

 وقتی این همه اشتباهات جدید وجود دارد که میتوان مرتکب شد ، چرا باید همان قدیمی ها را تکرار کرد؟؟؟؟


فعلا فقط غمگینم...

شب من...



امروز باران خیلی تندی آمده بود...از آن نوعش که فقط آدم را غمگین می کند...

برعکس نم نم باران...

نمی دانم، اصلا شاید هم طوفان بود! یا شاید هم طوفان من بود، طوفان درونی من...

نمی دانم.



مرور می کنم، مدام :

 آنکه با زندگی می سازد ، می بازد ، با زندگی نساز ، زندگی را بساز ...


.....



باز هم می خندم!

تو نیز اگر توانستی بخند

و اگر  برای خندیدن بهانه ای خواستی...

خبرم کن

شعر هایم را دوباره خواهم سرود !


پا به پای هر سطر

می شود قدم بزنی

سان ببینی

از قامت واژه بالا بروی

دورترین معنا را برداشت کنی

چه فرقیست؟

بین دست بردن و دست برد زدن؟

وقتی خمپاره را خمیازه می کنی

بین حروف تفرقه می اندازی

دردسرها

درد سر شوند

بی خود شدن ها

بیخود...

می شود از سادگی جملات ابهام بگیری

زیر بار معنایی شان له شان کنی

یا لغت به لغت اعتراف بگیری
.
.
.

باور کن

مهم نیست

حرفهامان

با تو از کجا سر در می آورند

مهم در سرمان بود

که هرگز از آن سر در نیاوردی...


....

پاک شد...........



اهلی کردن یعنی ...

سلام.

امروز داشتم برای چندمین بارشهریار کوچولو رو می خوندم!خیلی عجیبه برام که هربار این کتاب 100 صفحه ای رو می خونم یه چیز جدید توش پیدا می کنم!بعد اینهمه مدت!هیچوقت برام تکراری نمی شه.

نمی دونم شاید اگر شاملو اونو به این زببایی ترجمه اش نمی کرد تا این حد برام جالب نمی بود وعاشقش نمی شدم!...

هر بار که به قسمت اهلی کردن روباه می رسم دلم می خواد تک تک اون جمله ها رو از حفظ باشم!همونجا که روباه از شهریارکوچولو می خواد که اهلیش کنه...:

شهریار کوچولو گفت: نه پی دوست می گردم.اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت:چیزیست که پاک فراموش شده.معنیش ایجاد علاقه کردن است...

شهریار کوچولو گفت:کم کم دارد دستگیرم می شود.یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد

..................

روباه گفت:نگاه کن.آنجا آن گندمزار را می بینی؟برای من که نان نمی خورم گندم چیز بی فایده ای است.

پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمی اندازد.اسباب تاسف است.اما تو موهات رنگ طلاست.پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود!گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار می پیچد دوست خواهم داشت...

خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد.آن وقت گفت:_اگر دلت می خواهد مرا اهلی کن!

..................

و بعد شهریار کوچولو اونطور که روباه گفته بود اهلیش کرد:

لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت:_آخ!نمی تونم جلو اشکم را بگیرم.

شهریار کوچولو گفت :_تقصیر خودت است.من که بدت را نمی خواستم.خودت خواستی اهلیت کنم.

روباه گفت: همینطور است.

شهریار کوچولو گفت :_آخر اشکت دارد سرازیر می شود.

روباه گفت: همینطور است.

_پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته.

روباه گفت:چرا.برای خاطر رنگ گندم.

…………

شهریار کوچولو گفت:_خدانگهدار.

روباه گفت: خدانگهدار!...و اما رازی که گفتم  خیلی ساده است:

جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید.نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.

شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد:_ نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.

_ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای.

شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: _ به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ام.

روباه گفت:آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموش کنی.تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی.تو مسئول گلتی...

شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد:_من مسئول گلمم.

ای کاش همه مون مسئول اونی که اهلیش می کنیم باشیم...

تا بعد...

به نام او

سلام .

بخاطر شعرهایم به اینجا آمده ام.

و اسم وبلاگم...که اسم یکی از اولین شعرهای جدی سپیدم هست...هرچند که این تنها دلیل انتخاب این اسم نیست!!


به زودی بر می گردم.

تا بعد....!!!!