بیست سالگی را هم سرکشیدم اما نه آنچنان شوقی هست ونه چیزدیگری باز همان لبخندها و حرفها و تبریکها... دارم عادت میکنم دارم به اینکه هرسال همین شب آدم بزرگتر شوم
پ.ن: هبچ وقت نفهمیدم چه طور این جوری می خنده،ولی فکر می کنم دلیلش گریه کردنای زیادیشه! فقط کسانی که زیاد گریه می کنن،می تونن قدر قشنگیای زندیگی رو بدونن و خوب بخندنن! گریه کردن اسونه و خندیدن سخت! (فالاچی)
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 22:45 توسط مهسا محسنی
|
امروز داشتم برای چندمین بارشهریار کوچولو رو
می خوندم!خیلی عجیبه برام که هربار این کتاب 100 صفحه ای رو می خونم یه چیز جدید
توش پیدا می کنم!بعد اینهمه مدت!هیچوقت برام تکراری نمی شه.
نمی دونم شاید اگر شاملو اونو به این زببایی
ترجمه اش نمی کرد تا این حد برام جالب نمی بود وعاشقش نمی شدم!...
هر بار که به قسمت اهلی کردن روباه می رسم دلم
می خواد تک تک اون جمله ها رو از حفظ باشم!همونجا که روباه از شهریارکوچولو می خواد
که اهلیش کنه...:
شهریار کوچولو گفت: نه پی دوست می گردم.اهلی
کردن یعنی چه؟
روباه گفت:چیزیست که پاک فراموش شده.معنیش
ایجاد علاقه کردن است...
شهریار کوچولو گفت:کم کم دارد دستگیرم می
شود.یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد
..................
روباه گفت:نگاه کن.آنجا آن گندمزار را می
بینی؟برای من که نان نمی خورم گندم چیز بی فایده ای است.
پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمی
اندازد.اسباب تاسف است.اما تو موهات رنگ طلاست.پس وقتی اهلیم کردی محشر می
شود!گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که تو
گندمزار می پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه
کرد.آن وقت گفت:_اگر دلت می خواهد مرا اهلی کن!
..................
و بعد شهریار کوچولو اونطور که روباه گفته بود
اهلیش کرد:
لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت:_آخ!نمی
تونم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت :_تقصیر خودت است.من که بدت
را نمی خواستم.خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: همینطور است.
شهریار کوچولو گفت :_آخر اشکت دارد سرازیر می
شود.
روباه گفت: همینطور است.
_پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته.
روباه گفت:چرا.برای خاطر رنگ گندم.
…………
شهریار کوچولو گفت:_خدانگهدار.
روباه گفت: خدانگهدار!...و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمی شود
دید.نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.
شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار
کرد:_ نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.
_ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف
کرده ای.
شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد:
_ به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ام.
روباه گفت:آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند
اما تو نباید فراموش کنی.تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی.تو
مسئول گلتی...
شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار
کرد:_من مسئول گلمم.
ای کاش همه مون مسئول اونی که اهلیش می کنیم
باشیم...
تا بعد...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 2:7 توسط مهسا محسنی
|