اندوه پرست...من...یا فروغ؟
شعر کوتاه من:
دلتنگی را بهانه می کنم
به دیدنت می آیم
تو اما
آنقدر محو می شوی
که خودت را گم می کنی ...
به دیدنت می آیم
تو اما
آنقدر محو می شوی
که خودت را گم می کنی ...
پ.ن:
فروغ:
کاش چون پاییز بودم...کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییزخاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزویم یکایک زرد می شد
آسمان سینه ام پردر د می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه...چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند...شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه ی من...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دل های خسته
پیش رویم:
چهره ی تلخ زمستان جوانی.
پشت سر:
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام:
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم...کاش چون پاییز بودم
*این روزها هرگاه غمگینم،این شعرناخودآگاه در ذهنم حک می شود…
وقتی این همه اشتباهات جدید وجود دارد که میتوان مرتکب شد ، چرا باید همان قدیمی ها را تکرار کرد؟؟؟؟
فعلا فقط غمگینم...
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 0:7 توسط مهسا محسنی
|