اعتماد نکن

به کسی که یکی درمیان می خندد...

حرفهای زیادی هست

و طوفان عجیبی به راه می افتد

وقتی حواست نیست
 

باور کن

که دستهای تمیزش

رنج تمام شب را می کشند

و پر می شوند از رنگهای پریده ودرهم

.

.

حتی
خنده هایی که می شنوی،

بازی ماهرانه ی صدای اوست

و باد......زندانی بی گناهیست

میان موهایش


به صدایش
،

سیاهی چشمهایش

_که تکه های یک شب تاریک

ازآنها می زند بیرون_

اعتماد نکن.

.

.

.

.

به خودت بیا

و کنار آخرین هجای این حرفها

همه اش را فراموش کن!


به این سطرهای مبهم و یکریزهم

آنقدرها اعتمادی نیست...