اعتماد
اعتماد نکن
به کسی که یکی درمیان می خندد...حرفهای زیادی هست
و طوفان عجیبی به راه می افتد
وقتی حواست نیست
باور کن
که دستهای تمیزشرنج تمام شب را می کشند
و پر می شوند از رنگهای پریده ودرهم
.
.حتی خنده هایی که می شنوی،
بازی ماهرانه ی صدای اوست
و باد......زندانی بی گناهیست
میان موهایش
به صدایش ،
سیاهی چشمهایش
_که تکه های یک شب تاریک
ازآنها می زند بیرون_
اعتماد نکن.
.
.
.
.
به خودت بیا
و کنار آخرین هجای این حرفهاهمه اش را فراموش کن!
به این سطرهای مبهم و یکریزهم
آنقدرها اعتمادی نیست...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 0:39 توسط مهسا محسنی
|