" تو "
از روزهایی که دیگرتمام شدند
با وجود آنهمه نگاه
که پخش می شد در خیابان،
اشکی که میرقصید
با ضربهای بدنمان،
و آسمان کبود ازمشت های من و تو
تو مانده ای و می شود تصورت کرد:
" انفرادی نشسته ای
کنار آفتابی که راه راه می آید
و محو می شود در فکر روشن تو "
می شود روزنامه ی تازه ای خرید
خبر از تو نگرفت
و نفهمید که هنوزهم می سوزد
جای سیگارهایی که خاموش می شوند
با تن تو
(وقتی سوالها را مدام جواب می کنی)
می شود لابه لای کار روزانه
بخاطر نیاورد که درنبودت
میدان ها را یک به یک خالی شدیم
و دست برداشتیم
از دست های منتظر تو
تنها تو مانده ای
و انگار که نمی دانی…
.....
.....
.....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 0:0 توسط مهسا محسنی
|